تبليغاتX
منو لینک کن

*
*
*
*
*
*
*
تشنه احساس

سفر تن را تا خاک تماشا کردی؟
سفر جان را از خاک به افلاک ببین!
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب!
با درختان بنشین!
 
                                فریدون مشیری
 
 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/28 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


ای همیشه خوب

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بی کران تو.

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

- ای زلال پاک -!

جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر خنده و ترتنه می کند شنا

در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!

 

ونوس


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/27 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی این


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی این


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و كل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من كفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگرهم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه كني دگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم


 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


 

 

درمراحل  زندگي ، درآهنيني به روي گذشته...

آن ديروزي كه ديگر وجود ندارد،  ببنديد

و ، همين طور پرده اي فولادين به روي آينده ،

فردايي كه نيامده است، بكشيد

و آنوقت با اطمينان خاطر امروز را بگذرانيد

 

"تنها اشتباه واقعي آنست كه از آن چيزي نياموزيم"

 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

 ايندفعه مي خوام يه متن خوشگل از " شل سيلورستاين " شاعر و نويسنده ي مورد علاقم كه ميميرم واسه ي حرفهاي خوشگلش براتون بنويسم اميد وارم كه خو شتون بياد . راستي اين شعري رو هم كه تو قسمت ABOUT ME نوشتم مال سيلورستاينه

 

 

 

از وقتي كه عاشق شدم

فرصت بيشتري پيدا كردم

 فرصت بيشتري براي اينكه پرواز كنم و بعد زمين بخورم!

و اين عاليه...!

هر كسي شانس پرواز كردن و به زمين خوردن رو نداره

تو اين شانس رو به من بخشيدي

متشكرم!


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت


 

گر به هم آويزيم...

  

 

چه گريزت ز من

چه شتابت به راه

به چه خواهي بردن در شبي اينهمه تاريك پناه

نه چراغيست در آن پايان

هر چه از دور نمايان است

شايد آن نقطهي نوراني چشم گرگان بيابان است

  

 گر به هم آويزيم...

ما دو سر گشته ي تنها، چون موج

به پناهي كه تو ميجويي، خواهيم رسيد...

اندر آن لحظه ي جادويي اوج!

 

 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت


حرف را بايد زد

  

حرف را بايد زد!

درد را  بايد گفت!

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از

 متلاشي شدن دوستي است،

 وعبث بودن پندار سرور آور مهر،

آشنايي با شور!؟

وجدايي با درد!؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور!؟

 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


 

اين شعر خوشگل هم تقديم به بهترين دوستم كه اول اسمشم " پ" هست.خودش ديگه ميدونه كيه

 

واژه هاي من همه تكرار پاييزند و درد

فرصتي باقي نمانده تا غروبي تلخ و زود

با توام،تو،اي اهورايي تراز عشق و درخت

هيچ ميدانيكه دل دور از غزلهايت چه كرد؟


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


  دوست داشتن

 

   من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی مارا پر معنا و شادمانه می سازد،چیزی جزاحساسات و عاطفه ی ما نیست... پس آن کس نیک بخت است که بتواند عشق بورزد.

 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت


جدايي

 

اي جدايي توبهترين بهانه ي گريستن

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام

اي نوازش توبهترين اميد زيستن

در كنار تو

من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام

 


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/23 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


دستم بوی گل می داد

 

 واسه همین من رو به جرم چیدن گل محکوم کردند

 

 ولی یکی با خودش نگفت شاید که گلی کاشته باشم

 

 

ونوس


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/06 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/02 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود

عاشق


 

نوشته شده توسط عاشق؟! در 85/04/02 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت